جوابهای پاولف

نمی خواستم چشمهامو باز کنم. از نور سرخی که هر صبح به روی پلکهام می افتاد، خوشم نمیومد. هرچقدر بیشتر سعی کردم که چشمهامو بسته نگه دارم؛ خورشید هم شدت نورش بر پلکام بیشتر می کرد. دیگه تاب نیاوردم. دستمو از زیر پتو تا میز کوچکی که کنار تختم بود کشیدم تا یه نگاه به […]

من و تو، دو تا چرخ دنده ی یک ماشینیم!

پدر من شغلش طراحی دستگاههای صنعتیه. با اینکه به واسطه شغلش کارخونه و کارگاههای زیادی رفتم اما تماشای ماشین آلات صنعتی همیشه برام جذاب بوده، گاهی مدتها فقط بهشون نگاه میکنم. نگاه میکنم که چه جوری چرخ دهنده های ریز و درشتش باهم برخورد میکنن و موجب یه حرکت میشن. به نظرم آدمها مثل چرخ […]

نازکا

«نازکا» نام اولین داستانی است که برای شرکت در مسابقه داستان شهر تهران نوشتم. میدونم که در اینجا شهر تهران، قهرمان داستان نیست اما خب فقط دوست داشتم داستانی را بنویسم. در ادامه مطلب می توانید آنرا بخوانید. منتظر نقد و راهنماییهای شما عزیزان هستم.

متنی که میخواهید برای جستجو وارد کرده و دکمه جستجو را فشار دهید. برای لغو دکمه ESC را فشار دهید.

بازگشت به بالا