نرون مرد اما رم نیز مرده است!

شعر «از یک انسان» از معدود اشعار ادبیات خارجی است که از کتب دوران مدرسه بیاد دارم. سراینده آن، آقای محمود درویش، به زیبایی صحنه مقاومت فلسطین دربرابر رژیم اشغالگر را بیان کرده است. نگاه وی به زندگی و مبارزه با دشمن با واژگانی ساده و روشن بیان شده است و البته امید و راه […]

سوزنی به دانشگاهیان

چند وقتی است که قصد آن را داشتم تا در باب «سکوت جامعه دانشگاهی» در برابر پویایی پدیده های مورد مطالعشان در جامعه مطلبی بنویسم. مخاطب اصلی این نگاشت با توجه به شناخت کم و نسبی بنده، به طور اخص دانشجویان، محصلان، استادان، و اعضای هیئت علمی رشته های علوم اجتماعی بالاخص خط مشی گذاری […]

پارتی بازی

رگه های پدیده ای بنام «سیستم تاراج» یا «Spoils system» را می توان در همه جای دنیا من جمله کشور خودمان  در طول تاریخ مشاهده کنیم. در مطلب زیر، ضرب المثل «پارتی بازی» یا «حزب بازی» را از زبان آقای مهدی پرتوی، در مجله خوارزمی ما، جلد دوم، دفتر هفتم، شماره ۲۰، ص ۵ را […]

همه چیز از یک ترجمه غلط شروع شد!

همه چیز از یک ترجمه غلط شروع شد! همه چی از اون لحظه شروع شد. وقتی می گم همه چیز، نمی تونم دروغ بگم که آره واقعا همه چیز. اما وقتی به تاریخ نگاه می کنم انگار جوهری که برای ترجمه اش ریخته شد رنگش را هم بر صفحات گذشته افکنده بود. پس راستی راستی […]

آیا باید دکتری بخوانیم؟

خارج از دلایلی که از دیدگاه پراگماتیسم برای گذراندن دوره دکتری ارائه می شود مانند افزایش رتبه شغلی، افزایش درآمد، افزایش پرستیژ و …؛ دراین نگاشت درنظر دارم تا از دیدگاه دیگری این موضوع را بررسی کنم. باید بدانیم که تعقیب PhD یعنی صرف [یا بهتر بگویم سرمایه گذاری] چهار سال از بهترین زمان خود […]

بهترین فرمول موفقیت در تجارت

وبلگ و وبسایتی نیست که موضوعش حول تجارت و کسب و کار باشه و چندین جمله از آقای جابز به صورت متن و تصویر به اشتراک نشه؛ یادمه در وبلاگ ها بیان می کنند که ایشون رمز موفقیت کسب و کارشو تنها در انجام کار درست می دونست؛ این جمله بارها از زبان آقای کوک […]

گله دارم…

گله دارم. اول از خودم. از اینکه فراتر از کالبد تنم میتونم فکر کنم اما فراتر از محدودیتاش نمیتونم عمل کنم. از این گله دارم که در عین استقلال بایست اجتماعی باشم. از از اینکه عقل و احساس باهم ترکیب کنم. از اینکه همیشه تصمیم بهتری میتونم بگیرم. از این گله دارم که ازت گله […]

جوابهای پاولف

نمی خواستم چشمهامو باز کنم. از نور سرخی که هر صبح به روی پلکهام می افتاد، خوشم نمیومد. هرچقدر بیشتر سعی کردم که چشمهامو بسته نگه دارم؛ خورشید هم شدت نورش بر پلکام بیشتر می کرد. دیگه تاب نیاوردم. دستمو از زیر پتو تا میز کوچکی که کنار تختم بود کشیدم تا یه نگاه به […]

من و تو، دو تا چرخ دنده ی یک ماشینیم!

پدر من شغلش طراحی دستگاههای صنعتیه. با اینکه به واسطه شغلش کارخونه و کارگاههای زیادی رفتم اما تماشای ماشین آلات صنعتی همیشه برام جذاب بوده، گاهی مدتها فقط بهشون نگاه میکنم. نگاه میکنم که چه جوری چرخ دهنده های ریز و درشتش باهم برخورد میکنن و موجب یه حرکت میشن. به نظرم آدمها مثل چرخ […]

متنی که میخواهید برای جستجو وارد کرده و دکمه جستجو را فشار دهید. برای لغو دکمه ESC را فشار دهید.

بازگشت به بالا