رویای واقعی

نمی‌دونم چی شده؛ ولی دلشوره عجیبی دارم. به خودم میگم: نکنه اون روز فقط یه خواب شیرین بود، خوابی که وقتی بعدش بیدار میشی، سعی میکنی جزء به جزءشو به یاد بیاری.

چشمامو به زور می‌بندم تا دوباره همه چیزو به یاد بیارم، تا دوباره پرواز کنم، دوباره در آغوش تو فرود بیام، دوباره باهات هم قدم بشم، دوباره احساساتمون در بازار زر و مس و قالیچه به‌هم بپیچه، تا دوباره تموم گلبرگ‌های سرخ دور تا دورمون به پرواز دربیان.

 

همه چیز خیلی سریع از نظر می گذره، انقدر سریع که میشه همشو تو یک قاب عکس یا یک ظرف فالوده یا حتی یک نوشته جا داد.

 

نمیخوام چشمامو باز کنم، میترسم چیزی رو از قلم انداخته باشم، نکنه چهچه پرنده‌ها، حرکت ماشین‌ها و صدای اذان یادم بره؛ نمیخوام گرمای هوا، زبری پارچه‌ها و طعم استیک فراموشم بشه.

 

نکنه واقعا همشون یه خواب بود، نکنه همه اینها رو در یک رویا با تو تجربه کردم، نکنه من کلا تنها بودم و تو یک فرشته که برام قصه گفتی و منو به خواب بردی!

 

چشمامو بیشتر فشار میدم، این بار بغض هم به دلشوره‌ام اضافه میشه، میترسم اون روز خواب بوده باشم، یکی از دستامو میذارم رو گردنم تا بغضم یهو نترکه، دستم به گردنبندم میخوره، گردنبندی که بهم ثابت میکنه همه چیز واقعی بود؛ دیدن چشمان تو، شنیدن حرف‌های تو و بوسیدن دست‌های تو. همه و همه واقعی بود و من با تو اونجا بودم.

 

پیونوشت:

یک روز بعد از شیراز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نوشته های مرتبط

متنی که میخواهید برای جستجو وارد کرده و دکمه جستجو را فشار دهید. برای لغو دکمه ESC را فشار دهید.

بازگشت به بالا